فانوسي بايد
تا اخرين عبور تو را ديد
اي كه سوي حجله اي از نور مي روي
با چه زباني بايد با تو وداع كرد؟
چه فصلها بر تو حكومت كردم
مثل مترسكي كه مزرعه را!!
اري! من نمك گير شوره زار شدم.
مرا ببخش كه نمي گريم
كه من تنها يكبار از ميلاد خويش گريستم.
از همه چيز استفاده كن ولي مالك چيزي نباش. با مردم ارتباط داشته باش ولي جزئي از رابطه نباش.
رابطه داشتن چيزي است و ارتباط چيزي ديگر. ارتباط تو را به بند نمي كشد ولي رابطه قيد و بند است.
مردم را دوست بدار ولي حسود مباش. مالك ديگران نباش. با هر تعداد افراد كه مايلي ارتباط داشته باش
ولي ازاد باش و بگذار انان نيز از تو ازاد باشند سلطه جو نباش و نگذار كسي بر تو سلطه پيدا كند از اشيا
استفاده كن ولي به ياد داشته باش: تو با دست خالي به اين دنيا امده اي و با دست خالي نيز از اين دنيا
مي روي پس نمي تواني مالك چيزي باشي...........
اگر قرار باشد
فردا پرواز كنم
- از جهاني به جهان ديگر -
دستهايم را به تلاطم دريا مي بخشم
و چشمهايم را
به درخشش ماه و ستاره ها
و شعر هايم را
به انها كه دوستشان دارم
دلم را اما...........
به ماهي كوچكي مي سپارم
كه از دنيا
تنها حوض تاريكي دارد.
در اغاز......
هر اغازي را پاياني است و هر پروازي را سقوطي!!
هر طلوعي را غروبي است و هر صدايي را خاموشي!
هر روزي را شبي دنبال است و هر شبي را تاريكي!
هر سپيدي را سياهي است و هر رنگي را تاريكي!
هر سپيدي را سياهي است و هر رنگي را مرگي!
پس:
بدرود اي روزهاي شفاف
اي روزهاي روشن
اي روزهاي خندان.
اين اغاز سكوت
اين اغاز مرگ
اين اغاز درد است!
پس:
هر اغازي را پاياني است و هر پرواز را سقوط.....
تنديسي فربه از بودا ساخته ام
فربه تر از اني كه نبود
رويايي زيبا از تو بافته ام
زيباتر از اني كه نيستي
طرحي نو از خاك در انداخته ام
نوتر از اني كه نيستي
براي وداعت
نزاعي نيست
زين پس
براي تنت اما
نمي دانم.
مرا به بهار پيكرت راهي نبود
شايد دستان من از پاييز بود
تو بگو اخر كدامين بهار در بستر برهوت به حقيقت پيوست؟